زیباترین مستند جهان زیباترین مستند جهان
مجموعه حیات وحش بی نظیر(حیات)
زیرنویس فارسی محصول ۲۰۰۹
آموزش دفاع شخصی !
مجموعه آموزش دیم ماک
در برابر خطرات از خود دفاع کنید
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
نظر
شنبه 3 بهمن ماه سال 1388 ساعت 2:31 PM

http://www.johnsmyth.ie/blog/gallery/tuam/tree-2.jpg


خوشا صحبت دوستی که در کنارش

نه مجبوری که اندیشه های خود را بسنجی

و نه گفته ها را در ترازو نهی

بلکه،بی خیال،هر چه می اندیشی بر زبان آوری

و کاه و گندم را در کف او می نهی

و بی گمان دانی که او

آرام کاه و گندم را غربال خواهد کرد:

دانه شایسته را به کار خواهد گرفت

و کاه را با نفَسِ مهربانی به باد خواهد سپرد.

دینا ماریا مولاک

نظر
دوشنبه 30 آذر ماه سال 1388 ساعت 3:18 PM

در همین حسرت که یک شب راکنارت، مانده ام
در همان پس کوچه ها در انتظارت مانده ام
کوچه اما انتهایش بی کسی بن بست اوست
کوچه ای از بی کسی را بی قرارت مانده ام
مثل دردی مبهم از بیدار بودن خسته ام
در بلنداهای یلدا خسته ، زارت مانده ام
در همان یلدا مرا تا صبح، دل زد فال عشق
فال آمد خسته ای از این که یارت مانده ام
فــــــــال تا آمد مرا گفتی که دیگر، مرده دل
وز همان جا تا به امشب ، داغدارت مانده ام
خوب می دانم قماری بیش- این دنیا نـبود
من ولی در حسرت بُردی ، خمارت مانده ام
سرد می آید به چشم مست من چشمت و باز
از همین یلدا به عشق آن بهارت مانده ام

نظر
دوشنبه 16 آذر ماه سال 1388 ساعت 4:08 PM

قصه گو حال من واگوی

مرا از حقیقت گله است              .....     زپندار گوی

من از درد می ترسم ... ای زحافظ گوی ...  از دری دیگر بگوی

من دیوارم     ...      کلام آخرینم   ....    فرو ریختن در این کوی

من مست شده حضور خود ... من بالنده ... من کور

بار گناهم می رود از کولی به کول

من دودم ... آتشم ده

خاکسترم ... بادم ده

بی جبه ام ... پیله ام ده

از دام آشنایی ها ... غریبه ام ... عنانم ده

من آشوبم ... به قدر تحولی وارونه

من عبورم .... پلی به عقبگرد زمونه

من می روم ... اما بی قدم

کوزه ای ترکدار زجور قطره ام           از هواری .... فغان ربوده ام

پیچک ایوان هیچگاهم

پوچی را ز بر خوانده ام

من   ....    معتادم      .....     معتادم کرده اند

در فضای خاکی دستانم   ...     هیچ ندارم عرضه کنم

نه گلی ... نه گلدانی

راز شکوفایی گل ... در قطره شبنم است .... و لیک .... آنهم ز من گرفته اند

راز پژمردن من              در خم نقطه نون .... خفتن است ( نون والقلم و ما یسطرون )

من در دایره نون نقطه ای آواره ام

جوهری افتاده از قلمم

                       آنگاه که عشقم واژگون گشت 

جیغ کشیده خشکی به قلم خورد زمانم

من ماندم و خطی نانوشته

                      من باختم و آفتاب غروب

آخر از من اول از خط

                      سقوط از من عبور از خط  

                                                 خط قرمز بی عدالتی

آنسان که ....

حلقه تهی دستانم بر قطر اندیشه گرد شد

پرگار هبوط        ...        خط خورد    ....   رد اشاره ... گم شد ... اندیشه ام لگد خورد

فریاد در من گره خورد     ...    در تنگی گلو     ...          حنجره له شد

جنس پرده ای از دود                       روی خبیث مرگ را زدود

های چرا ... در ورز گل تنم تا صیقلین مجسم گونش  ...   دم بر نیاوردم

-        که من از سلاله ها ببریده ام

-        کز آدمی کوچیده ام

-        و ز آستین فرشتگان اوفتاده ام

در آغوش سایه خسبیده ام

زپیمانه حسرت چشیده ام

بوی فراموشی ...  مزه تلخ خاموشی    ...  سر بر شانه ناخوشی

 

چه تکرار   ...      بوی مرداب می دهد

 

در من ... ساقه ها ... ریشه ها ... هیچیک .... به جوانه اشتیاق ندارند

در من .... باتلاقها .... گام تردید را به کام می کشند ....

و شوق آن سوی سبزینه ها را ... به سوی ابد هول می دهند

حوزه افسوس

قطره ای آه در سینه حبس دارد

و   ....   آه از باد      ...        وقتی بر شاخه های بی بر بوزد 

آنها همین را می خواهند  

شاخه های بی بر

 

آه از ...

رویش های بر باد رفته

خاک فریب خورده ایران من      ...     مدتهاست که تشنه است 

  

من هنوز پیچیده ام            ...       اندر خم بی ریشه گی

  

مهلت جدایی از هبوط     ...       عروج انسان است 

 

آه نفسی - برای تنفس این عروج  ... عروج بی فرود

 

آه از ...

بندهای وابستگی

 

آه از ...

خماری و بر پا فتادگی

 

آه از آسمان بی ستاره ...

وقتی دره آفتابش هم ربود

خورشید زنگار بسته ... انگار .... از زیر زمین می تابد .... !

سایه هایش انگار   ... فضا می شکنند .... !

غروب نظاره گر سایه هاست     من می دانم ... سایه ها آشفته اند

چون آتشی می لرزند چون موج به هم می پاشند و پابند نور ... تا افق گریزانند

سایه ها گرفتارند به پای ها       سایه ها ... اسیر تیغ آفتابند

بی سایه بودن .... بی مهابا بودن از نبودن است

آسان کن مرا       ... ای غروب              ..                     چون سایه ای بی سایه

 

مهتابم در آغوش همین سیاهی ها غنوده است

 

بالین سایه ام از پستوی گرما ... همین نزدیکیها ... فرود آمده است

فرود از خورشید .... زیر اشک آسمان

که بار دیگر             ...          هبوط

 

هبوط ... قهر خداست ..... وقت است که قفل آسمان بشکند

 

قلب من وام دار دانایی است               و هبوط ... پرداخت زمان از دست رفته است

در دایره هبوط ... زنده‌گان میرا خفته‌اند            و ویرانی ... حادثه‌ای ناتوان است 

 

نبض زمان بر دیوار زمان آزادی می کوبد

آزادی از اعتیاد اندیشه   ... از بی ریشه گی  ... فروش روح انسانی

موج می‌آید ... موج سبز ...  

من حبابم

تنها تعلق من به زمان           حسی از درد است  ...   به رنگ کف

شکایت خراشی بر آب است ... حباب تعلقی ندارد

آینه جلوه‌گاه زمان است در تصویری بی‌وجود

نمایش مرگی به تنوع اشکال

به شمارش سن زمین

آه نه ... من از مرام آینه گان آمده‌ام

من آغاز عدمم

آینه فریاد نمی زند

آینه می‌شکند... حباب می‌میرد 

من انسانم

هیاهوی آوارگان در دخمه‌ای پنهان است...

دخمه ای پرفسانه پر معبرگاه ... دخمه هبوط

من از آستانه مهر می‌آیم              پر از فسانه‌هاست شانه‌هایم 

افسانه کاوه و فریدون  

و لیک..

نور در تاریکی باور نمی‌کارد       مرثیه بال من در بغض باور است

وسوسه ... غربال است             ...           میان مهر و کین

میان من و تو

هابیل و قابیل  

آه ... اف بر قابیل که اینبار مسخم کرده است  و آنبار معتاد

این سرای دل من  و وان سرای کین او

وای  ... هابیل ... منم !

دریغ از لحظه‌ای با تو بودن ای هابیل از دست رفته

تو آنقدری که سالها پی یک لحظه‌ات بودم

زمان پشت پنجره اشتیاق       ...       چشم انتظار رویای توست ... نمیر ... اینبار نمیر

ولی...

بی رویای تو   ...   من     ...      خمار گشتم  ...

بردرگاه نیستنت     ...     سپیدی بر مویم دست کشید   ...        و تاریخ بر آن زغال پاشید 

مرا میراند و دوباره زندگی تلخم داد

تنباکو به آتشم کشید   ....     خاطره ام تحریم شد    ...      ...     عطر اصالتم پرکشید

معامله   ...     جاری شد

مخاطره ...   باری شد

سخن از حجب و حیا آری شد ... حیای زن از مرد ... حیای زن از خود ...

گوشه نشینی بلای میرزا شد

وینک   ...    من و دست نامحرم باد

من و نامردان این خاک

من و هروئین و تریاک

در این گریزگاه مخفی گاهی نیست... وای هابیل از چه چنین زاده شدی ... که بارها بمیری؟!!! 

از چه حیرانی ... آه قابیل تو برادر منی ؟!

طنابها پیچانند

زنجیرها   ... حلقه اند

آخ  .... دستپاچگی        زیباترین دسته گلی ... که آدم به آب داد

مقصر کیست؟                    چه کسی ... تقصیر به گردن گرفت

کابوسی به نام تقصیر     ...     در دستان مجسم آزادی    ...     روئید ... و ... خشخاش شد و اکنون خس و خاشاک شد

در رویش هر زمانه            ...      چیزی ‌ماند       ...       که از یاد فراموش شد- رویش

من کویرم ...

پوست تن من از دریا لطیف تر بوده است

موجهای خشک تنم                 چین و یرای تشنگی اند 

می‌مانند و بروز می‌دهند            طعم تلخ گذر زمانه را

آی قابیل از چه تشنه ام گذاشتی  

وای ... دریا ..... ز یاد می‌برد مرا

پا روی آب می‌لغزد       حیف از رونده‌ای که نمی‌ماند

آه از مانایی که می‌رود

آنها بی نهایت عشق را نمی‌دانند

«گذشته» معنا نمی‌دانست   ...    با باد آتش را خاموش کرد!!! 

اما اینسان گذشته ~ گذشته است

گمان نیست این باور

دل آفت زده نمی گرید 

آه هابیل خدا تو را فراموش کرده یا تو خدا را

باید بسوزد کویر از آفتاب        و لیک...

آب که بر آتش افتد        حاصلش اشک است

می‌سوزاند و هم خاموش می‌کند

نفس هم ... در کوره خانه دل گـــُــر می‌گیرد

دل از شنیدنش آب می شود

دل از اشک سیراب شود و اندوه تجربه سازد

اوج ... کرکس را  ملول می سازد         و              اشک ... سنگ می شکند

گریه کن ... غروب من ... سایه من

 

که آب بر آتش پیروز است

 

که آتش مخدر است

آفتاب ... زنده در آتش می‌سوزد

آتش می‌سوزاند

آسودگی را ... عشق را ... قلب را

 

اکنون  

 

زردی آتش از آنِ من است

 

و سرخی اش از آن شیطان

 

سبزیش از آن عشق

 

و آبی اش از آن خدا

 

کین چهار رنگ سپیدی هبوط است 

صلحی میان کینه دو جهان

کین میانه  ... من آواره ...  زِ  میان  اوفتاده‌ام

تخدیر معلق در میان هست و نا هست

نحسی دامان آسمان در گرو زمین

 سیلی ای در گونه داغ آتشفشان

افیون سیاه شوریدگی~ زیر چین آرام داغدیدگی ... خفته است ... آه از مادران داغدار

صافی انسانیت در خــَـم اخم زمان ... چین خورده است

 

چه رنجشی است قسم ناهمگون انسانی ...

از خوبی تا بدی  ...................... از جاودانگی تا نالیدگی

از قَـــَــسَم تا رَسَم

از شور تا گور

از اشک تا رَشک

از نــــــــاف تا قـــــــــــــــــاف

 

از نای تا رای

 

از وفور تا وافور

از غفور تا کفور

از غیاث تا نیاز

 

از ثبوت تا سقوط 

از امروز تا فردای دیگر

خسرانش از آن من حیوانی است

که نیاز از آن ِ حیوان است

کز حیوان تا انسان فاصله‌ای ناهمگون است

 

چه ... حیوانیت برای کشتن انسان بایسته است 

و این قسم در هویت آدمی است

رنجی سخت بدلی است

میان انسان و حیوان ... آدمیت است

 

که آن قسم را هم کشتند... آه آدمیان به داد آدمیت برسید

که من از نابودی زاده‌ام و به نابودی گرویده‌ام  

 

 آه از شیطان در قالب قابیل  

 

و قابیل حکومت می کند  

که سپید ... رنگ گـــَــــردی است ... پاشیده بر بهشت

و سیاه ... روی قابیل  از فوت دروغ

که بهشت گرگِ میش گشته از افیون است 

که دغل ... رنگ هزار باره شیطان است 

و ... بی رنگی وانمود هزاران ساله اش

و من ساده ... من کور ... وامانده از اشکِ شور ... ندامتی ژنده بر گور می‌نویسم 

گور ِ من کو ...؟؟؟!!! 

 

 آی در ماندگان حوزه هنوز...

هنوز را فرصت یک روز دگر است

 

قبایل مرده ی ِ حاشای گور

بر سنگ نبشته‌های هر چه دور 

مرگ را رهایی خوانده‌اند... و لیک ... اعتیاد را دام مرگیدگی

اعتیاد به بی شعور زیستن 

ولیک .. چوب ِ بی شعوری چپق است

 

اعتیاد به زیستن به شیوه مردگان

 

از آنکه مردگان دم بر نیاورند

 

خاک در چشم مرده اشک نمی زاید 

ولیک ...

چشمان من باز است

می سوزد از دود

خاک بر دهانم مشت می خواهد

ولی دستانم طوق سبو گشته بر گردن سرابی یار

تا کی انتظار ... به راه آمدن یار ... یار منم ... مشت من ... بیداری من ... چشم من ... بینایی من

توهم چیستی است ، سرابها هم خشکیده اند

قلقلک جوانه ای زیر تنم امید می زاید ... آب منم سراب چیست ؟ 

این قصه ... جادوی خشک شدن بود

رطوبت به جای مانده ، از سایه تنم

واپس گراییده از زخم داغ خورشید  

                                          یادت میاد قابیل!!

 

خورشید روشنی بخش دین تو

 

همان دین که کوره جهنمش عیان تر از سراب بهشتش است 

هــــای می نالم از درد خشکیدگی

واااااااااای می بازم از هبوط 

 

ولی اینبار دست من بر خورشید دینت سایه انداخته است  

دیگر بس است سوختن  

خاکستر شدن  

خورشید دین تو در مشت من کوچک است  

دین تو کوچکتر از مشت من است 

و خدای من بزرگتر است... 

و تو نادانی قابیل 

و تو نادانی شیطان   

... همیشه نادان بودی ... چون دست مرا  

 

نخوانده  بودی ... خطی که خدا بر دستم  

 

نوشت ...  

 

و آن در مشت من است ... مشت ... و آن  

 

بر دهان  توست 

 

 

مشتی پر شده از تمام زخمها ...مشتی بزرگتر  

 

کوه ... سنگین تر از دل سنگ تو  

 

 

نوشته ی خدا بر دست من پیروزی است